در ستایش بک‌آپ!

ماه پیش برای سروری که وبلاگم روی اون بود مشکلی پیش اومد و به کلی از صحنه‌ی روزگار محو شد. متاسفانه، من هیچ بک‌آپ به‌روزی از این وبلاگ و باقی سایت‌هایی که روش بود نداشتم و همین باعث شد که همه‌ی صدها دست‌نوشته‌ی من طی این شش-هفت سالی که پراکنده وبلاگ می‌نویسم از بین بره. خوشبختانه و با کمک‌های داود، تونستم یک بک‌آپ نسبتا قدیمی از سرور پیدا کنم و در نهایت وبلاگ رو جای جدیدی بالا بیارم. چیزی که از دست دادم، تقریبا ۴-۵ پست آخر وبلاگ بود که شاید خیلی هم مهم نباشه. اما بیشتر از همیشه، ضرورت و اهمیت بک‌آپ گرفتن رو برام هویدا کرد. واقعیت اینه که بخش عمده‌ی زندگی همه‌ی ما رو اقلام و داده‌های دیجیتال‌مون در بر می‌گیره و طبعا از دست دادنشون می‌دونه هم زیان‌های مادی و هم معنوی به همراه داشته باشه.

این مطلب رو نوشتم، که در وهله‌ی اول به خودم این مهم رو گوشزد کنم (و همیشه جایی جلوی چشمم باشه!) و هم از شما بخوام که همین الان هرکاری داری برای یکی-دو ساعت کنار بگذارید  از دارایی‌های دیجیتال‌تون بک‌آپ بگیرید.

درباره‌ی نامه‌ی فروغ به شاهی

Forough.pngچند روز قبل، نامه‌ی «خصوصی» دیگری از فروغ فرخزاد به ابراهیم گلستان منشتر شد و پس از اون، سیل علاقه‌مندان به ادبیات معاصر و این دو بزرگوار، تحلیل‌های سطحی و عمقی خودشون رو ابراز کردند. من تاریخ‌پژوه نیستم و اطلاعات درباره‌ی ‌ماجرای عاشقانه‌ی این دو عزیز در سطحی نیست که بخوام به جرگه‌ی نظریه پردازان و تحلیل‌گران بپیوندم. مساله‌ی من اساسا ورای این نامه یا اطلاعاتی‌ست که میشه از پس این نامه و نامه‌های مشابه به دست آورد. موضوع من، حریم خصوصی و خوانش‌های معاصر از اونه.

ادامه خواندن “درباره‌ی نامه‌ی فروغ به شاهی”

کوله پشتی من برای سال ۹۵

قبل از اینکه شروع به نوشتن این مطلب کنم، کوله‌پشتی دوسال پیشم رو خوندم و یکّه خوردم. خیلی مثل امروز فکر می‌کردم و حقیقا انتظارش رو نداشتم. خوشحالم که دوسال پیش کوله‌پشتی‌مو به پیشنهاد امیرمهرانی بستم و بدون اینکه خودم خیلی حواسم باشه و حتی بخوام، همراهم بوده و ازش استفاه کردم. خوشحالم که دوسال پیش چیزی نوشتم که باعث شد این‌روزها -برخلاف زمان نوشتنِ آن کوله‌پشتی- روزهای خوبی باشند. مرسی امیر :‌-‌) ادامه خواندن “کوله پشتی من برای سال ۹۵”

چرا باید وبلاگ بنویسیم یا ننویسیم؟

از روزهایی که به طور مستمر و دنباله‌دار وبلاگ می‌نوشتم، خیلی گذشته. یادم هست که تا همین دو-سه سال قبل، اولین کاری که هرروز انجام می‌دادم، سر زدن به فیدریدم بود تا ببینم «دنیا دست کیه؟» و آدم‌ها و رسانه‌هایی که دوست‌شان داشتم و نداشتم، درباره‌ی آنچه «امروز و حالا» مطرح هست، چه گفته‌اند و چه نوشته اند. گاهی هم سر ذوق می‌آمدم و خودم را به نحوی قاطی بازی‌شان می‌کردم. یا در وبلاگم و یا در همان گودر (گوگل ریدر)‌ چیز یا چیزکی می‌نوشتم و منتظر می‌ماندم که ببینم بقیه چه می‌گویند و احیانا در جوابش چه می‌نویسند. ادامه خواندن “چرا باید وبلاگ بنویسیم یا ننویسیم؟”

چیزهایی‌که مهم‌اند

۱) چند سال است که سندرم تولد، یکی-دو هفته قبل از سال‌گشت تولدم عود می‌کند و بعد از مشاهده و لمس اولین کادو از بین می‌رود! عوارض جانبی‌اش فکر و خیال است و کمی هم دل‌مُردگی. فکر و خیالِ گذشته، حال و آینده. به این فکر می‌کنم که سال پیشش، سال بعدش را چطور می‌خواستم و چیزی که الان در عالمِ واقع هست، چقدر به چیزی که فکر می‌کردم می‌بایست و می‌تواند باشد شبیه است؟ چقدر مطلوبِ سال گذشته‌ام کماکان مطلوب است و چقدر نیست؟ و آخرش هم نتیجه می‌گیرم که چقدر همه‌چیز مدام تغییر می‌‌کند و چقدر باید کاربلد باشی تا از پس این‌همه جابجایی و تغییر بر بیایی. تغییراتی که الزاما همیشه بد یا خوب نیستند و فقط گذر زمان است که ماهیت‌شان را معلوم می‌کند. ادامه خواندن “چیزهایی‌که مهم‌اند”

«به بهانه‌ی سال نو» و یا «با اینا زمستونو رد می‌کنم»

تا همین یکی دو سال پیش برای انجام کارهای خاص و گرفتن تصمیم‌های بزرگ، دنبال زمان‌های خاص و نشانه‌دار بودم. دم دستی‌ترین انتخاب، همیشه شنبه‌ها بود. اول هر هفته، هر ماه و هر سال، به ترتیب موعدهایی بودند برای تصمیم‌های خاص‌تر و کارهای بزرگ‌تر. اما از یک جایی به بعد، باور کردم که تصمیم گرفتن بیش از اینکه به زمان وابسته باشه به “پذیرش تصمیم” از طرف خود فرد وابسته‌ست و باور کردم که روزها و ماه‌ها و سال‌ها، مجموعه‌ی اعدادی هستند که کاربردشون هرچیزی می‌تونه باشه، جز نشانه کردن برای شروع چیزی.

اما تغییر سال، حال و فضای متفاوتی داره. نمی‌دونم، شاید تلاقی شلوغی‌های اسفند با سکون و آرامش فروردین، که مجالی میشه برای استراحت و بیشتر فکر کردن، فارغ از نشانه‌ی زمانی، فرصت خوبی باشه که آدم با خودش خلوت کنه و به قولی ببینه با خودش چند چنده.

امیرمهرانی عزیز یه بازی وبلاگی راه‌انداخته که قرار هست هرکس، به دو سوال پاسخ بده. هدف ماجرا هم اینه که به هم کمک کنیم تا سال ۹۳ رو قوی‌تر و بهتر آغاز کنیم که به نظرم کار قشنیگه. روی شبکه‌های اجتماعی هم با هشتگ #strong93 در این‌باره می‌نویسه و می‌نویسن، شما هم اگر دوست دارید به این حرکت بپیوندید. ادامه خواندن “«به بهانه‌ی سال نو» و یا «با اینا زمستونو رد می‌کنم»”

لطفا قصه بگویید

من هم مثل خیلی های دیگه بچگی‌م رو با قصه و داستان شروع کردم و از وقتی که یادم میاد، همیشه دنبال داستان بودم. بدون اینکه خودم متوجه باشم، این علاقه همیشه همراهم بود و کم کم ژانر ادبیات داستانی بخش اعظمی از مجموع مطالعاتی که داشتم رو به خودش اختصاص داد. بعدها و تو زمانیکه تئاتر کار می‌کردم، نمایشنامه هم به داستان و قصه‌هایی که می‌خوندم اضافه شد و تا همین حالا، از هیچ فرصتی برای خوندن یه قصه‌، داستان یا نمایشنامه نمی‌گذرم.

چند وقت قبل با مانی قرار شد که یه سایت درست کنیم و قصه‌های خودمون رو اون‌تو بنویسیم که حاصل کار شد ۶۸۴۷۲۲٫com که یه داستان سریالی رو با هم روایت کنیم. این داستان، فرجامِ خوبی نداشت و الان دو ماه از نشرِ اولین قسمتش گذشته و بعید می‌دونم به این زودیها به ادامه پیدا کنه …

اما چند روز پیش، یه اتفاق خیلی جالب افتاد که شخصا خیلی دوستش دارم. آقای مهرانی پیش‌نهاد قصه گویی آنلاین روی تویتر رو دادند و از اون شب، تقریبا هر روز یکی یا دو تا از دوستان قصه‌هایی رو فی‌البداعه توییت می‌کنن.

چیزی که من توی این حرکت خیلی دوست دارم این هست که هیچکدوم از کسانی که من تا حالا قصه‌ی آنلاینشون رو خودنم، دغدغه و فعالیت اصلی‌شون قصه‌گویی نیست و تا جایی که من می‌دونم معمولا با کمتری تامل ممکن قصه ساخته و پرداخته و ارائه شده. اینه که شاید قصه ها ساختار منسجمی نداشته باشه یا کلی ایراد بهش وارد باشه، ولی با این حال یه حس خوب تو همشون هست. ضمن اینکه خوندن قصه‌ی آدمی که تا قبل برداشت مشخصی ازش داشتم، بهم اجازه‌ی شناخت بهتری رو می‌ده…

من معتقدم که همه‌ی آدم ها هم پتانسیل قصه گویی دارن و هم علاقش رو، منتها یه جور ترس یا عدم اطمینان باعث میشه که پا به گود نگذارند. پیشنهاد می‌کنم که از این فرصت استفاده کنید و شما هم قصه خودتون رو تعریف کنید . هشتگ قصه (#قصه) برای اینکار در نظر گرفته شده که اگر تویت های خودتون رو با این هشتگ مشخص کنید بقیه می‌تونن قصه‌ی شما رو بخونن و نظراتشون رو به گوشتون برسوند. همینطور می‌تونید من رو فالو کنید، سعی می‌کنم قصه گوهایی که دور و برم هستند رو معرفی کنم .

برای سال نو

تحویل سال جدید، موضوع جذاب و هیجان انگیزی نیست و اگر کمی دقیق بشیم، می‌فهمیم که این هم مثل صدها رسم و سنت و عادت دیگه می‌مونه که ما آدم ها تو طول تاریخ از خودمون در آوردیم تا “تغییری” روی تایم‌لاینِ روتینمون ایجاد کنیم. در واقع آدمیزاد در مقاطعی از تکامل به این نتیجه رسیده که گاهی به بهانه‌ای برای شادی نیاز داره و گاهی به بهانه هایی برای غم و این “بهانه‌خواهی” شده دلیلی برای پیدایش هرچیزی که ما امروز ازش به عناون دین،رسم، فرهنگ یا رفتار اجتماعی و سنت یاد می‌کنیم …

اما چه باک؟ خیلی هم خوب و اصلا دست بابابزرگ‌های دورمون درد نکنه که این بهانه ها رو برای ما ساختند تا چندروزی از سال رو دست از کار و برنامه های همیشگیمون بکشیم و قدری، لختی به چیزهای دیگه فکر کنیم و کارهایی بکنیم که تو طولِ یکسال براشون ارجی قائل نبودیم.

نوروز برای من، یه بهانه‌ی خیلی خوبه که یادِ دوست‌هام بیارم که دوستشون دارم و واقعا برام مهمن و واقعا روی زندگیم تاثیر دارند. نوروز برای من به بهانه‌ی خیلی خوبه که به پشت سرم نگاه کنم و خودم رو برانداز کنم، ببینم کجا وایسادم و دارم به کدوم سمت میرم.

۱) امسال به یه تعداد خیلی محدود از دوستام ایمیل زدم و عید رو تبریک گفتم. سعی کردم که تبریکم خشک و خالی نباشه و حداقل دو تا ویژگی درش لجاظ بشه: اول اینکه بوی واقعیت بده و الکی کلی آرزوی خوب و شعارگونه ندم. بهشون هدیه‌ی دیجیتال دادم؛ پیشنهادهایی دادم که به نظرم میتونه بهشون کمک کنه و از صمیم قلبم براشون آرزوهای خوب کردم. متن ایمیل برای اکثر دوستام یکی بود، ولی قبل از ارسال به هرکس یکبار دیگه خوندم و از خودم پرسیدم که” آیا من واقعا برای فلانی این آرزو ها رو دارم؟ آیا واقعا دوست دارم که موفق بشه؟ آیا واقعا به نظرم این پیشنهادها به دردش میخوره؟ و اگه جواب مثبت بود میفرستادم.

۲) سال ۹۰ برای من، سال خیلی عجیب و غریبی بود. سالی پر از شکست و پیروزی که خیلی خوب شروع شد، اواسطش به گند کشیده شد و ماههای آخرش واقعا عالی تموم شد. امیدوارم تو سال جدید بتونم حاصل همه‌ی کارهایی که بذر موفقیتشون پاشیده شده رو درو کنم :]

۳) سال نود از یه منظر واقعا برای من سال یونیکی هست و فکر نمی کنم که هیچوقت بتونم فراموشش کنم. کارهایی کردیم که فکر کنم تا اخر عمر آثارش همراه من خواهد بود، با دوستانی آشنا و همکار شدم که واقعا ازشون کلی درس گرفتم و کلی از در کنارشون بودن لذت برم.

۴) سال نو مبارک؛ بوس :  )

خواندنی‌های خوردنی

خوندنیِ خوردنی رو فکر می کنم خودم اختراع کردم . اگه یه کمی به حالت مکانیکی “خوردن” توجه کنید، میبینید که خیلی هم بی ربط نیست . وقتی یک چیزی رو میخواین بخورین، اول دریافت می کنید، بعد به قطعات کوچیکتر که بشه قورت داد تجزیه می کنید، بعد مدتی همراهتون هست تا اینکه کلا هضم بشه و بخش مفید اون جزئی از وجودتون بشه . نمیخوام داستان رو فلسفی کنم، ولی واقعا یه نوشته خوب هم باید از همین مکانیزم پیروی کنه . ادامه خواندن “خواندنی‌های خوردنی”

در ستایش هری‌پاتر

مدتهاست که میخوام یه مطلب درباره‌ی هری‌پاتر بنویسم و دنبال بهانه میگردم . حتی اخبارو حواشی پاترمور هم بهانه‌ی خیلی خوبی برای دست به کیبورد بردن نشد و این پست تا به امروز در نیومد . امروز فکر کردم که برای نوشته درباره‌ی چیزی که دوستش دارم، نباید دنبال بهانه بگردم و میشه خود اون ماهیت رو دستاویز کرد .

سالِ دقیقِ هری‌پاتری شدنم رو یادم نیست . فکر می کنم اواخر مقطع راهنمایی بود که دوستی سنگ جادو رو بهم داد .  تا قبل از هری پاتر، کل تجربه‌ی کتابخونی من محدود بود به ۲۲جلد مجموعه داستانهای هزار و یک شب و شش جلد (یا هفت جلد) داستان های ژول‌ورن . همینطور اضافه کنید چند جلد داستان متفرقه‌ی دیگه تو حوزه‌ی داستان و معمولا فانتزی (صمد بهرنگیش فقط یادم هست) تجربه‌ی خوندن کتاب در این حجم و قطر رو نداشتم و این خودش نگرانم میکرد. دوستِ مورد اشاره هم تعریف خیلی ناجوانمردانه ای از هری پاتر کرد که هنوز به خاطر این پرزنشن اشتباهش نبخشیدمش “یه شهریه همه جادوگرن و هرکی که جادوگر نیست، مشنگه ” ادامه خواندن “در ستایش هری‌پاتر”